صدرای عاشق شاهنامه

اول مهرمن

سلام امروز خیلی خوش گذشت جاتون خالی . اولین که فهمیدم به خاطر عرفه نبود که ما تا 11 ماندیم ، به خاطر این بود که امروز اصلا درس و مشق  نداشتیم و فقط نمایش دیدیم . خیلی نمایش قشنگی بود و همه خندیدیم . بعدش هم کتاب هایمان را تحویل دادند و نشستیم و آن ها را خواندیم .البته  من قبلا PDF کتاب ها را دانلود کرده بودم ، ولی باز هیجان زده بودم که از  نزدیک آن ها را دیدم . بعد از مدرسه خواستم کتاب هایم را منگنه کنم و  یک عالمه راه را رفتم تا لوازم تحریری  اما گفت که فقط آن ها را سیمی می کند . من هم آمدم بیرون و رفتم توی 17 شهریور و از آن جا خواستم خانه مادر بزرگم بروم تا با پدر...
1 مهر 1394

ساعات آخر ...

همه هیجان زده ایم ، چون تا ساعتی دیگر مدرسه ها باز شده و ما باید به  آن جا برویم . اکنون داریم کیف هایمان را برای فردا آماده می کنیم و منتظر  پیدا کردن دوست های جدید و همین طور دیدن دوست های قبلی هستیم.  در این لحظات پر شوق و ذوق ، فقط یک چیز باید گفت : « همه هیجان زده  هستیم ، چه دختر و چه پسر . » خب ، بگذریم از این ها . این لباس فرم منه : تازه شلوارش هم هست ولی نمی تونم عکس بگیرم . فردا خیلی خوبه ، چون ساعت 8 می رم و ساعت 11 بر می گردم چون روز عرفه است .  البته مدرسه ما غیر دولتی است . بعدش هم که می آیم خانه و دو روز تعطیلم . خوش به حال من ! هنو...
31 شهريور 1394

مدرسه ها

مدرسه ها باز شده آقا صدرا بدبخت شده فلانی اخراج شده آب رو آتیش شده این شعری است که صالح برادرم داد می کشد و در اتاق ها می خواند . اما  او شاعر نیست ، چون خودم این شعر را به او یاد دادم .  مدرسه ما یعنی سادات موسوی را خراب کردند و همه معلم ها و بقیه را بیرون کردند . به دلایلی نمی توانم بگویم چرا ولی در هر حال ، کادر قبلی یک مدرسه دیگر باز کرد و من و چند تا از دوستانمان به نشانه حمایت ، به مدرسه جدید که کادر قبلی ساخته بود رفتیم . بیچاره ها مدرسه ما را در یک کلاس زبان به نام « سخن نو » ساختند و ما یک حیاط کوچک  داریم با تخته های وایت بورد . البته کلاس هایمان خ...
31 شهريور 1394

آخر های تابستون ...

سلام به همگی تمام شدن تابستان را به همه تسلیت می گویم !  من امسال به کلاس  ششم می روم و می خواهم در تیزهوشان قبول بشم  به خاطر همین از دیروز شروع کردم به درس خواندن و نصف شب ها بیدارم  البته همیشه بیدار می ماندم ولی  نه به خاطر خواندن درس . ولی دیشب  چرا . این کتاب را از همه کتاب هایم بیش تر دوست دارم :     البته من کتاب های دیگری هم دارم . شما چه کتاب هایی دارید ؟ توی نظرات بگید . من که دوست ندارم بروم مدرسه چون هنوز در تابستان  کارهایم را نکرده ام . تازه ساعت ها را هم عقب کشیدند و دیگر هیچ ... لباس فرمم آماده است و قرار است برویم بگیریم...
30 شهريور 1394

داخل کارخانه آهن سازی ...

سلام علیکم . خوب هستید ؟ لطفا قبل از خواندن این مطلب ، نوشته  یک خاطره آبروبر را بخوانید . ممنون . این نوشته را به خاطر نیکتا خانم  می گذارم . *** داخل کارخانه آهن سازی ، یک آقای عصبانی که مدیر آن جا بود همه اش دنبال ما می آمد و همه هم از او می ترسیدند . ما یک مبصر داریم که به فضولی و ... معروف است . این مبصر پیش مدیر کارخانه رفت و گفت : « سلام آقا . امید وارم با کمک هم بتوانیم این بچه ها را درست تربیت کنیم و ... » آقای عصبانی حرفش را قطع کرد و یک اُردَنگی جانانه به این مبصر زد که اگر می خواست ، او را تا میدان آزادی پرت می کرد ! و دل همه ما خنک شد . بقیه در اد...
25 شهريور 1394

یک خاطره آبرو بر ...

چند سال پیش با مدرسه مان رفته بودیم جایی که آهن می ساختند . یک  آقای عصبانی هم مدیر آن جا بود . بعد از این که بازدیدمان را از آهن ها  کردیم ( که خودش ماجرایی داشت ولی من الان نمی گویم ) ،  رفتیم در  حیاط آن جا و یک چیزی دیدیم که وقتی آن را می چرخاندیم ، از آن آب بیرون  می آمد . همه هم آن را می چرخاندند و آب می خوردند و بچه های کلاس  ما آن قدر مشتاق چرخاندن آن بودند که یک صف طولانی به وجود آمده بود  و من هم توی صف بودم . نوبتم شد و آن را چرخاندم اما نمی دانم چی شد که مثل لاستیک کنده شد و رفت . ناظممان دنبالش رفت و گفت : « چه گندی زدی ! » من هم ...
24 شهريور 1394

سورتمه تهران !

*** امروز رفتیم سورتمه تهران ! *** ***  جاتون خالی خیلی خوش گذشت  *** ***  مدرسه مان ما را برد  *** ***  آخه ما پایگاه تابستانی داریم  *** ***  اولش رفتیم سینما  *** ***  اسمش را گذاشته بودند « سینما پرواز »  *** ***  صندلی هاش هم از زمین دو متر فاصله داشتند   *** ***  یک انیمیشن موتور سواری برای ما گذاشتند  *** ***  سینما 4 بعدی بود  *** ...
21 مرداد 1394

یک تشکّر ویژه از آقای نخلی!

چند صفحه قبل بروید،مطلبی به نام «معرفی آقای نخلی» می بینید.آقای نخلی معاونت آموزش من در دبستان صالحین منطقه(12)بود.آقای نخلی3سال برای من و همکلاسی هایم زحمت کشید.آقای نخلی 3سال سر کلاس می آمد و چند مسئولیت داشت.یادم نمی ره کلاس دوم که بودم،آقای نخلی خیلی کار داشت امّا با وجود این همه کار،می آمد و چند تا درس مانند هدیه های آسمان،بازی و ریاضی و... به ما یاد می داد. امید وارم همکلاسی های قدیمی من این مطالب را بخوانند و اگر خاطره ای از آقای نخلی دارند،در نظرات بنویسند. همین طور امیدوارم آقای نخلی این مطلب را ببیند و خوشحال شود و بداند که هنوز آن هایی که رفته اند،دوستش دارند. اگر آقای نخلی نبود،من نمی دانستم مکعب روبیک چیست و یا...
25 بهمن 1392

یک خاطره از پایگاه تابستانی 91

بچّه ها،مدرسه ما تابستان ها پایگاه تابستانی دارد. البته کمتر درس می خوانیم و بیشتر به اردو می رویم!سال سوّم،استخر و فوتبال بود.امّا کاراته هم بود.اگر کاراته می رفتی فوتبال نمی رفتی و اگر فوتبال می رفتی کاراته نمی رفتی!تصمیم خودم را گرفتم و رفتم کاراته.یک تمرین های سختی کردیم!مثلا سه پایه،صد و هشتاد و... توی یکی از همی جلسات توی تمرین آقای رنج بخش(معلّم)گفت که باید با زانو بپریم بالا و با زانو بیاییم پایین!من از این تمرین به ظاهر خوشم آمد.پس از دوبار انجام دادن با زانو افتادم و پایم به طور فجیع کبود شد.خدا رحم کرد که نشکست!   یک خرده گریه کردم البته یک خرده که نه....!خیلی.ولی بد شد.وقتی پام خوب شد رفتند و زو بازی کردند و فکر کردند پای...
9 ارديبهشت 1392

داستان دعوا در سرویس

بچّه ها،من هم سرویسی دارم که به شما معرفی می کنم: «ایرانلو،مجتبی کچویی،شاه علی،علیرضا سلطانی،محمّد حسین یعقوبی.» دروغ نمی گم! بچّه های سرویس ما دوست دارند کنار پنجره بنشینند.روزی شاه علی کنار پنجره نشست.علیرضا برای اینکه بهانه ای گیر بیاورد و کنار پنجره بنشیند،شاه علی را هل داد و دعوا شروع شد! من وسط آنها بودم و به همین خاطر له شدم!امّا بخیر گذشت. راننده سرویس آن دو را پیاده کرد.آن دو هم پیاده به خانه شان رفتند.امّا ما سواره! ...
30 فروردين 1392