صدرای عاشق شاهنامه

پنج سال یادگاری 😉

یالرود 95

سلام بچه ها! خوبید؟ چند روز نبودم ببخشید. رفته بودیم شمال، روستایمان یالرود. خیلی خوش گذشت جایتان خالی. آن قدر عکس گرفتم که حد ندارد. بفرمایید، این هم از عکس ها: برادرم صالح گل های زیبا در حیاطمان توت فرنگی مینای ما  دفتر خاطرات من مسجد جامع یالرود من و برادرم در کوه خورشید پشت ابر کره اسب (مادرش را سانسور کردم!) من و برادرم بالای درخت در «خَرِن» حدس بزنید این ها چیه؟! باورتان نمی شود : خاکشیر ! دستتون بابت همه چی درد نکنه توی این مدت مخصوصا بابت خیزش شب و کارآگاهان 1. امشب یا فردا به احتم...
2 تير 1395

کارآگاهان 1

سلام بچه ها... بالاخره توانستم کارآگاهان 1 را اصلاح کنم؛ بفرمایید. در ادامه مطلب می توانید این کتاب را دانلود کنید. این هم عکس کتاب: خلاصه داستان :  کودکانی بی سرپرست و تنها در یک خانه بزرگ زندگی می کنند. روزی به طور اتفاقی، در دل دیوار راه پله ای پیدا می کنند و ... ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ مشخصات کتاب ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ نام کتاب :  کارآگاهان1-جادوی سیبیل نویسنده:  سیّد صدرا حسینی تعداد صفحات :  103 نوع :  طنز حجم :  1 مگ و 409 کیلوبایت توضیحات :  کتاب کارآگاهان مجموعه ای 5 جلدی است که جلد بعدی آن...
30 خرداد 1395

این هفته هم گذشت ...

عمر ما می گذرد و می گذرد و می گذرد . این هفته هم مثل هفته های پیش گذشت ... اوّل از همه دهه دوم محرم را تسلیت می گویم انشاالله عزاداری  ها قبول باشد . یک خبر خوب براتون دارم :  من توی شورای دانش آموزی اوّل شدم ! خیلی ممنونم از شما که دعا کردید .   و خیلی هم قشنگ اوّل شدم ، چون مدرسه ما 46 نفر داره و 44 نفر به من رای دادند ! روز خوبی بود . جاتون خالی ، توی این هفته ای که گذشت دسته رفتیم ، سینه زدیم ، به دیدار فامیل رفتیم و ... که البته  قادر به قرار دادن عکس هایشان نیستم چون حجمشان خیلی زیاد بود و هر کاری کردم نشد بیاورمشان . دیگه ببخشید . نظر یادتون نره !...
7 آبان 1394

عید غدیر

سلام به همگی عید غدیر مبارک ! ببخشید در دسترس نیستید و اگرنه به همتون عیدی می دادم. خیلی امروز  خوش حالم.فردا کلی مهمان به خانه مان می آیند و باید لباس تمیز بپوشم.  شدم عین خانم ها که چی بپوشم چی نپوشم . هر سال همین مشکل را  دارم ولی امـــسال فرق دارد . تازه ، چند ساعت دیگر قرار است برویم خانه  مادر بزرگم، پیش پسر دایی و دختر دایی کوچکم،سید  حسین و حنانه .  تازه ، دختر خاله ام هم آن جا است .    شما هم خانه سیّد ها می روید ؟ من که تا حالا تجربه نداشتم چون  خودم سیّد هستم . البته این دفعه چرا چون قرار است برویم خانه مادر بزرگم دیگر . ...
9 مهر 1394

تولد داداشم !

سلام دوس جونا ، خوبید ؟ امروز تولد داداشم صالح است و تازه 7 سالش شده . ما دیشب خودمون چهارتایی براش تولد گرفتیم و خیلی خوش گذشت . یک کیک زرد رنگ  خامه ای هم خریدیم و خوردیم جاتون خالی !   بعدش کادویی را که  خودش انتخاب کرده بود بهش دادیم : یک ماشین کنترلی گنده به همراه یک اسباب بازی ! البته من ازش عذرخواهی کردم و گفتم که چون سرم  شلوغ بود و درگیر ساخت یک برنامه بودم ، نتونستم براش کادو درست  کنم ولی بهش قول دادم براش یه بازی « صالح قهرمان » درست کنم . او هم راضی شد و الان داره با اسباب بازی هاش بازی می کنه ماشینش هم تو شارژه . اینم عکس هاش : این منم ...
30 مرداد 1394

عکس های شمال 94

بالاخره عکس هایش را توانستم بیارم : داداشم صالح اینم من ! من و صالح بازم من ، ببخشید اگر کیفیت نداره ... هیچی دیگه ... خیلی خوش گذشت . این عکس ها را هم به درخواست یاسمین جان گذاشتم که متوجه بشه فقط یالرود به ما خوش نمی گذره ... ...
13 مرداد 1394

نوروز 94 ، یک فاجعه تمام عیار !

خب شاید من خیلی دیر خاطرات نوروزم را نوشتم ، درست . ولی به قشنگی اش می ارزید . داستان از این قرار بود که ... مدرسه تعطیل شد و رسیدیم خانه ، بعد هم ولو شدیم روی مبل ها و حدود یک ساعت زل زدیم به سقف !   بعدش مثل جت پریدم و شروع کردم به حل کردن پیک نوروزم ؛ فرداش عید بود . خب متاسفانه آن شب خوب نبود و من ساعت 8 خوابم برد و برنامه های تلویزیون و همین طور عید را از دست دادم . فردا صبح ، پدرم من را بیدار کرد تا به خانه مادربزرگم برویم . در راه ، بابا به من توی راه گفت که صالح ( برادرم ) دیشب خیلی حالش بد بوده . وقتی رسیدیم ، کمی شیرینی خوردیم و برگشتیم خانه تا ظهر ، همه فامیل با هم د...
7 مرداد 1394

یه خاطره از راهپیمایی22بهمن 91

 امروز، یک شنبه 22 بهمن91،با مادربزرگ،پدربزرگ،پدر و برادرم به راهپیمایی رفتیم.  وقتی رسیدیم،من و مامان جونم دیدیم که مردم پرچم ایران بزرگی را با خود به میدان آزادی می برند.مامان جون پیشنهاد کرد که من هم بروم و پرچم را بگیرم.گوشه ای از پرچم خالی بود.من آنجا را گرفتم.خیالم راحت بود که مامان جون و صالح پشت من هستند.امّا پس از چند ثانیه که سرم را برگرداندم،دیدم آنها نیستند! گم شده بودم!یک خرده فکر کردم.  گفتم اگر پرچم را بگیرم و بروم،دیگر نمی توانم آنها را پیدا کنم.بنابراین پرچم را ول کردم و عقب دویدم.کمی دور تر از پرچم ایستادم.امّا خبری از خانواده ام نشد.آخر سر هم دنبال پلیس گشتم.به او ماجرا را اطلاع دادم...
22 بهمن 1391

یالرود روستای اجداد من!

یالرود روستایی است در نزدیکی بخش بلده از شهرستان نور استان مازندران که پدر بزرگ و اجداد من متعلق به آنجا هستند .خانه ی نیما یوشیج هم در روستای یوش نزدیک یالرود است.من سفر به یالرود را خیلی دوست دارم و از آن خاطرات زیادی هم دارم! کتاب خاطرات یالرود (91)من را می توانید اینجا مشاهده کنید . پدر بزرگ پدر من (آقاجون بزرگه) هم تابستانها در یالرود زندگی می کرد و او را خیلی دوست داشتم ولی امسال تابستان به رحمت خدا رفت و دیگر من جد بزرگ ندارم به ترتیب ازچپ:آقاجون-من-آقاجون بزرگه که صالح رو بغل کرده-بابا     اینم وقتی من کوچک بودم بغل آقاجون بزرگه     اینم یه عکس از رودخانه ی یالرود که امسال تابستان ...
3 آبان 1391
1