صدرای عاشق شاهنامه

پنج سال یادگاری 😉

یالرود 95

سلام بچه ها! خوبید؟ چند روز نبودم ببخشید. رفته بودیم شمال، روستایمان یالرود. خیلی خوش گذشت جایتان خالی. آن قدر عکس گرفتم که حد ندارد. بفرمایید، این هم از عکس ها: برادرم صالح گل های زیبا در حیاطمان توت فرنگی مینای ما  دفتر خاطرات من مسجد جامع یالرود من و برادرم در کوه خورشید پشت ابر کره اسب (مادرش را سانسور کردم!) من و برادرم بالای درخت در «خَرِن» حدس بزنید این ها چیه؟! باورتان نمی شود : خاکشیر ! دستتون بابت همه چی درد نکنه توی این مدت مخصوصا بابت خیزش شب و کارآگاهان 1. امشب یا فردا به احتم...
2 تير 1395

نوروز 95

سلام ... یک سلام بهاری و پر گل و شکوفه ، یک سلام با پیروی از هفت سین و سلامی پر از عشق و محبت و مهربانی بر شما . انشاالله که تا الان  بهتون خوش گذشته باشه و شاهد لحظات خوبی بوده اید. چه قدر خوب است که دارید این متن را می خوانید. اگر چه نمی فهمم امّا هنگامی که می بینم چند نفر این متن را خواندند بسیار شاد می شوم. مشتاقانه منتظر خاطرات سفر های نوروزتان هستم. فعلا هم وقت ندارم و اگرنه حتما عکس های سفر امسالمان را برایتان می گذاشتم. ادامه جشنمان توی ادامه مطلب... ممنونم از این که تا الان در این جشن شرکت کردید. حالا که به یک وبلاگ گرم شاهنامه ای آمدید، بگذارید دربار...
11 فروردين 1395

عکس های شمال 94

بالاخره عکس هایش را توانستم بیارم : داداشم صالح اینم من ! من و صالح بازم من ، ببخشید اگر کیفیت نداره ... هیچی دیگه ... خیلی خوش گذشت . این عکس ها را هم به درخواست یاسمین جان گذاشتم که متوجه بشه فقط یالرود به ما خوش نمی گذره ... ...
13 مرداد 1394

نوروز 94 ، یک فاجعه تمام عیار !

خب شاید من خیلی دیر خاطرات نوروزم را نوشتم ، درست . ولی به قشنگی اش می ارزید . داستان از این قرار بود که ... مدرسه تعطیل شد و رسیدیم خانه ، بعد هم ولو شدیم روی مبل ها و حدود یک ساعت زل زدیم به سقف !   بعدش مثل جت پریدم و شروع کردم به حل کردن پیک نوروزم ؛ فرداش عید بود . خب متاسفانه آن شب خوب نبود و من ساعت 8 خوابم برد و برنامه های تلویزیون و همین طور عید را از دست دادم . فردا صبح ، پدرم من را بیدار کرد تا به خانه مادربزرگم برویم . در راه ، بابا به من توی راه گفت که صالح ( برادرم ) دیشب خیلی حالش بد بوده . وقتی رسیدیم ، کمی شیرینی خوردیم و برگشتیم خانه تا ظهر ، همه فامیل با هم د...
7 مرداد 1394

یالرود 94 ، بهترین یالرودی که رفتم !

خدا را شکر امسال هم با پدر و برادرم صالح به یالرود رفتیم و سه روز آنجا ماندیم که هم خیلی خوش گذشت ، هم خیلی چیز یاد گرفتیم . این هم از عکس ها به همراه توضیح کامل ! برادرم صالح ما در رودخانه ! نصف راه را با ماشین رفتیم وقتی کله صالح خورد پشت نیسان ، پیاده رفتیم ! صالح من ، صالح و آقاجونم ! من توی آب ! صمغ درختان ، پشت بام خانه ما در یالرود گوجه قرمز ، خیلی خوشمزه است اونم همین الان که شیرینه آلبالو های خوشگل صالح که به قول خودش خیلی قشنگه توی این عکس ، جدیش نگیرین ! پشت بام ما ، که اون جا صمغ درخت ها را دیدیم . خدا نکنه شما بیاین اون بالا خیل...
21 تير 1394

شمال 94

امساال هم خدا را شکر به شمال رفتیم و جایتان خالی ... یک عالمه بازی کردیم   ! تازه ، لب تابم را هم در شمال گرفتم !      این هم عکس دختر خاله ام در شمال . فقط ببخشید ، یک عالمه عکس گرفتیم ، ولی هر کاری کردم حجمشان به این نی نی وبلاگ نخورد !  ​ ...
23 خرداد 1394

باز هم یالرود

باورتون می شه که دوباره یالرود رفتم؟ این دفعه با پدرم،عمو سعید و عمو کاظم دوستای بابام رفتیم.به همراه دوست خوبم یعنی پسر عم کاظم «محمّد علی». خدا را شکر این دفعه چون با بابام رفتم موبایلش همراهش بود و من توانستم عکس بگیرم.ایناهاش: ...
10 شهريور 1392

بار دیگر یالرود!

خب،می دونم قطعا خیلی ها به خاطر اسم یالرود توی این وبلاگ می آیند!خب،حالا یه خبر...من دوباره به یالرود رفتم!12روز آن جا ماندم.تازه،شجاع شدم!آخه من از سوسک و عنکبوت ها می ترسم! امّا وقتی آنجا رفتم شجاع شدم و دیگه من هرچه جونور هست می کشم!(البته کشتن حیوانات بد است.)متاسفانه چون تنهایی رفتم و پدر و مادرم و صالح همراهم نبودند دیگه عکسی ننداختیم و فقط با دختر عمه هام عکس انداختیم که عکس ها توی موبایلشان هست.امّا به مطلب بالا توجه کنید!   ...
25 مرداد 1392