صدرای عاشق شاهنامه

دانستنی های عجیب...

1)آیا می دانستید آدم از 8اعضای بدنش استفاده می کند؟ 2)اگر سه قاره آسیا،آفریقا و آمریکا را به هم وصل کنیم،ایران در مرکز جهان قرار می گیرد. 3)تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند،شتر است. 4)برف پاکن،پیرینتر لیزری و... اختراع زن ها است. 5)اختراع پیچ گوشتی قبل از پیچ بوده است! ...
30 دی 1391

معرفی آقای نخلی!!

بچّه ها،می دونید آقای نخلی کیه؟ آقا نخلی،معاونت آموزش دبستان ما یعنی دبستان صالحین(م12)هستش.بچّه ها آقا نخلی خیلی باهوشه...! می دونید چرا؟چون که همیشه وقتی مدرسمون المپیاد برگزار می کنه آقای نخلی تو ریاضی یه سوال های سختی می گذارد .معما های سخت،سوال های سخت،ریاضیات پیشرفته و... . من آقای نخلی را بسیار دوست دارم.راستی،می دونید همکار ایشون کیه؟ همکار آقای نخلی آقای زارع زاده است.معلّم بازی و ریاضی من آقای نخلی است که در سالهای بعد،آقای زارع زاده را می بینم... ...
29 آذر 1391

ماه محرّم

بچّه ها،من و برادرم تصمیم گرفتیم که در ماه محرّم ،لباس سیاه بپوشیم.سعی کنیم در ماه محرّم به کسی دروغ نگوییم یا تهمت به کسی نزنیم تا ثواب عزاداریمان را باطل کنیم.چون وقتی ثواب می کنیم،فرشته های مهربون یک سنگ طلایی روی قلعه ما می گذارند و اگر کار بد کنیم قلعه خراب می شود و باید دوباره تلاش کنیم.سعی کنیم کار بد نکنیم که وقتی قیامت شد قلعمان درست شده باشد.یادتان باشد انسان خودش بهشت خودش را می سازد. ...
6 آذر 1391

جوک های بامزه

لطیفه های بامزه: قورباغه با طوطی ازدواج می کند،بچّشون می شه قوطی! *** غضنفر رییس فدراسیون شطرنج می شه می گه:«از این به بعد فیل حق نداره اسب رو بزنه!درضمن خر هم بازیه!» *** به یک کلاغه می گویند:«دو دو تا؟»جواب داد:«قارتا!»   *** یک روز در تیمارستانی سه تا دیوانه آوردند و جلوی مدیر تیمارستان گذاشتند.مدیر به مرد اوّلی گفت:«این چیست؟»اوّلی گفت:«خیار!»اون ها گفتند:«برو تو هنوز دیوانه ای.»دومی گفت:«انگور!»او راهم سرجایش بردند.امّا سومی گفت:«سیب!»همه گفتند:«آفرین!برو خونت!»در حیاط تیمارستان سوّمی گفت:«هی هی!گولتون ز...
3 آبان 1391

فهرست کتاب

فهرست کتاب هایی که به دست خودم نوشته شده: صالح قهرمان به مردم کمک می کند(مجموعه 4جلدی) فرم سفید مجله نو آموز(از شماره 1تا6) استقلال ها چی شد امروز؟ بقیّه کتاب ها را هم انشاا...بعداًچاپ می کنم! ...
3 آبان 1391

وقتی که با رایانه آشنا شدم...

داستان آشنا شدن من با کامپیوتر روز های اوّل مدرسه بود که گفتم برم پای کامپیوتر.اتفاقی رفتم برنامهword.یک خرده تایپ کردم،چه جالب بود!روز های بعد هم می رفتم و ادای مدرسه را در می آوردم و سوال طرح می کردم.در همان روز ها،با اندازه،فونت،و..آشنا شدم که بعدن آنها به جایی رسید که چیز هایی بلد بودم که با آنها می شد در برنامهwordیک بازی ساخت!کم کم با برنامه پاورپوینت آشنا شدم.بعد از آن فتوشاپ،بعد  اکسل و...و آخر سر هرچی در رایانه بود یاد گرفتم.برنامه ای به نام بیفرایکش ساختم که بتواند شخصیت های زیادی درست کند یا آماده باشد.بازی جنگی شاهنامه فردوسی درست کردم،اینترنت همه اینها را ساختم.در مدرسه معروف شده بودم و به کمک معاونت آموزش مدرسه می...
3 آبان 1391

فرم سفید

داستان فرم سفید                                                                  بر گرفته شده از کتاب خودم سر کلاس بودم.زنگ ریاضی بود و آقای معلّم پای تخته سوال طرح می کرد و ما در دفتر ریاضیمان می نوشتیم و حل می کردیم.آقا من را صدا زد و گفت:«صدرا،برو دفتر فرم سفید(مشخصات که رنگ صفحه اش سفید است)را از آقای شهرابی...
27 مهر 1391