صدرای عاشق شاهنامه

پنج سال یادگاری 😉

زامبی ها و پسر (نسخه دخترانه هم موجود است)

سلام، خوبید ؟ مدرسه ها خوش می گذره ؟ این چه سوالیه معلومه که نه !  من دارم درس می خوانم و به همین دلیل ، فقط چهارشنبه ها می آیم . من  خیلی هیجان زده ام ، چون یک بازی جذاب و جدید به نام زامبی ها و پسر  که البته نام دیگری هم دارد (زامبی ها و دختر) ساختم . این بازی هم دوتا  نسخه مخصوص برای آقایان و خانم ها دارد . شما در این بازی باید از دست  زامبی ها فرار کنید که بسیار ساده است . چند ثانیه دوام می آورید ؟ توی  نظرات بگویید و رکورد بشکنید . پسر ها برای دانلود بروند ادامه مطلب و خانم ها این جا کلیک کنند .   ...
8 مهر 1394

اول مهرمن

سلام امروز خیلی خوش گذشت جاتون خالی . اولین که فهمیدم به خاطر عرفه نبود که ما تا 11 ماندیم ، به خاطر این بود که امروز اصلا درس و مشق  نداشتیم و فقط نمایش دیدیم . خیلی نمایش قشنگی بود و همه خندیدیم . بعدش هم کتاب هایمان را تحویل دادند و نشستیم و آن ها را خواندیم .البته  من قبلا PDF کتاب ها را دانلود کرده بودم ، ولی باز هیجان زده بودم که از  نزدیک آن ها را دیدم . بعد از مدرسه خواستم کتاب هایم را منگنه کنم و  یک عالمه راه را رفتم تا لوازم تحریری  اما گفت که فقط آن ها را سیمی می کند . من هم آمدم بیرون و رفتم توی 17 شهریور و از آن جا خواستم خانه مادر بزرگم بروم تا با پدر...
1 مهر 1394

ساعات آخر ...

همه هیجان زده ایم ، چون تا ساعتی دیگر مدرسه ها باز شده و ما باید به  آن جا برویم . اکنون داریم کیف هایمان را برای فردا آماده می کنیم و منتظر  پیدا کردن دوست های جدید و همین طور دیدن دوست های قبلی هستیم.  در این لحظات پر شوق و ذوق ، فقط یک چیز باید گفت : « همه هیجان زده  هستیم ، چه دختر و چه پسر . » خب ، بگذریم از این ها . این لباس فرم منه : تازه شلوارش هم هست ولی نمی تونم عکس بگیرم . فردا خیلی خوبه ، چون ساعت 8 می رم و ساعت 11 بر می گردم چون روز عرفه است .  البته مدرسه ما غیر دولتی است . بعدش هم که می آیم خانه و دو روز تعطیلم . خوش به حال من ! هنو...
31 شهريور 1394

مدرسه ها

مدرسه ها باز شده آقا صدرا بدبخت شده فلانی اخراج شده آب رو آتیش شده این شعری است که صالح برادرم داد می کشد و در اتاق ها می خواند . اما  او شاعر نیست ، چون خودم این شعر را به او یاد دادم .  مدرسه ما یعنی سادات موسوی را خراب کردند و همه معلم ها و بقیه را بیرون کردند . به دلایلی نمی توانم بگویم چرا ولی در هر حال ، کادر قبلی یک مدرسه دیگر باز کرد و من و چند تا از دوستانمان به نشانه حمایت ، به مدرسه جدید که کادر قبلی ساخته بود رفتیم . بیچاره ها مدرسه ما را در یک کلاس زبان به نام « سخن نو » ساختند و ما یک حیاط کوچک  داریم با تخته های وایت بورد . البته کلاس هایمان خ...
31 شهريور 1394

دیوار نویسی در فتوشاپ

یکی از قدرت ها و چیز های جالب فتوشاپ ، دیوار نویسی است . یعنی شما می توانید یک متن بنویسید و آن را روی عکس یک دیوار بگذارید . آن وقت افکت هایی به آن بدهید که طوری باشد که انگار روی دیوار پوسیده است . البته نیاز به عکس یک دیوار خوب دارید که من یکی پیدا کردم ، ولی متاسفانه خیلی خوب نیست اگر می خواهید نتیجه بهتر باشد ، خودتان  عکس یک دیوار بهتر پیدا کنید . دانلود فیلم آموزشی در ادامه مطلب . اگر مشکلی پیش آمد بگویید در خدمتم . ...
30 شهريور 1394

آخر های تابستون ...

سلام به همگی تمام شدن تابستان را به همه تسلیت می گویم !  من امسال به کلاس  ششم می روم و می خواهم در تیزهوشان قبول بشم  به خاطر همین از دیروز شروع کردم به درس خواندن و نصف شب ها بیدارم  البته همیشه بیدار می ماندم ولی  نه به خاطر خواندن درس . ولی دیشب  چرا . این کتاب را از همه کتاب هایم بیش تر دوست دارم :     البته من کتاب های دیگری هم دارم . شما چه کتاب هایی دارید ؟ توی نظرات بگید . من که دوست ندارم بروم مدرسه چون هنوز در تابستان  کارهایم را نکرده ام . تازه ساعت ها را هم عقب کشیدند و دیگر هیچ ... لباس فرمم آماده است و قرار است برویم بگیریم...
30 شهريور 1394

مجله فردوسی 1

سلام ، خوبید ؟ ببخشید من دیر دیر می آیم آخر دیگر تابستون داره تمام می شه و من باید برای سال تحصیلی آماده شوم  . خانه کوچکم را  هم  آماده دارم می کنم که سال تحصیلی توی آن مشق بنویسم (الکی) ! من یک مجله ساختم که متاسفانه دیر آن را این جا گذاشتم و شماره بعدی شاید تابستان بیاید !!! به همین دلیل ، پیشنهاد می کنم این شماره را بخوانید و برای شماره بعدی منتظر نباشید . لینک دانلود در ادامه مطلب . پیشنهادات و انتقادات درباره این مجله در نظرات . در ضمن ، برای خواندن این فایل باید PDF داشته باشید .   ...
29 شهريور 1394

داخل کارخانه آهن سازی ...

سلام علیکم . خوب هستید ؟ لطفا قبل از خواندن این مطلب ، نوشته  یک خاطره آبروبر را بخوانید . ممنون . این نوشته را به خاطر نیکتا خانم  می گذارم . *** داخل کارخانه آهن سازی ، یک آقای عصبانی که مدیر آن جا بود همه اش دنبال ما می آمد و همه هم از او می ترسیدند . ما یک مبصر داریم که به فضولی و ... معروف است . این مبصر پیش مدیر کارخانه رفت و گفت : « سلام آقا . امید وارم با کمک هم بتوانیم این بچه ها را درست تربیت کنیم و ... » آقای عصبانی حرفش را قطع کرد و یک اُردَنگی جانانه به این مبصر زد که اگر می خواست ، او را تا میدان آزادی پرت می کرد ! و دل همه ما خنک شد . بقیه در اد...
25 شهريور 1394