صدرای عاشق شاهنامه

پنج سال یادگاری 😉

خاطرات مشهد امسال(شهریور91)

مامانم همیشه پای رایانه بود تا یک تور خوب برای مشهد انتخاب کند.بعد از چند روز به مشهد رفتیم و آخرش هم به هتل ابریشم رفتیم.قرار شد با حساب همان روز 3روز در مشهد باشیم.آخرین روز هم قرار شد به آرامگاه فردوسی برویم.زیارت کردیم و ماجراهای زیادی داشتیم تا بالاخره آخرین روز رسید و به توس رفتیم. چند چیز هم از آرمگاه خریدیم.(سی دی شاهنامه-مجسمه شاهنامه)برگشتیم خانه و در کامپیوترمان شروع به نوشتن خاطراتم کردم و اسم کتابم را گذاشتم:«سفر نامه صدرا» البته نه در وبلاگ چون هنوز با وبلاگ آشنا نشده بودم! تاریخ رفتن به مشهد:91/5/3 تاریخ نوشتن در کامپیوتر:91/6/2   درب ورودی هتل ابریشم مشهد(من و برادرم صالح) من و ...
3 آبان 1391

جوک های بامزه

لطیفه های بامزه: قورباغه با طوطی ازدواج می کند،بچّشون می شه قوطی! *** غضنفر رییس فدراسیون شطرنج می شه می گه:«از این به بعد فیل حق نداره اسب رو بزنه!درضمن خر هم بازیه!» *** به یک کلاغه می گویند:«دو دو تا؟»جواب داد:«قارتا!»   *** یک روز در تیمارستانی سه تا دیوانه آوردند و جلوی مدیر تیمارستان گذاشتند.مدیر به مرد اوّلی گفت:«این چیست؟»اوّلی گفت:«خیار!»اون ها گفتند:«برو تو هنوز دیوانه ای.»دومی گفت:«انگور!»او راهم سرجایش بردند.امّا سومی گفت:«سیب!»همه گفتند:«آفرین!برو خونت!»در حیاط تیمارستان سوّمی گفت:«هی هی!گولتون ز...
3 آبان 1391

فهرست کتاب

فهرست کتاب هایی که به دست خودم نوشته شده: صالح قهرمان به مردم کمک می کند(مجموعه 4جلدی) فرم سفید مجله نو آموز(از شماره 1تا6) استقلال ها چی شد امروز؟ بقیّه کتاب ها را هم انشاا...بعداًچاپ می کنم! ...
3 آبان 1391

یالرود روستای اجداد من!

یالرود روستایی است در نزدیکی بخش بلده از شهرستان نور استان مازندران که پدر بزرگ و اجداد من متعلق به آنجا هستند .خانه ی نیما یوشیج هم در روستای یوش نزدیک یالرود است.من سفر به یالرود را خیلی دوست دارم و از آن خاطرات زیادی هم دارم! کتاب خاطرات یالرود (91)من را می توانید اینجا مشاهده کنید . پدر بزرگ پدر من (آقاجون بزرگه) هم تابستانها در یالرود زندگی می کرد و او را خیلی دوست داشتم ولی امسال تابستان به رحمت خدا رفت و دیگر من جد بزرگ ندارم به ترتیب ازچپ:آقاجون-من-آقاجون بزرگه که صالح رو بغل کرده-بابا     اینم وقتی من کوچک بودم بغل آقاجون بزرگه     اینم یه عکس از رودخانه ی یالرود که امسال تابستان ...
3 آبان 1391

وقتی که با رایانه آشنا شدم...

داستان آشنا شدن من با کامپیوتر روز های اوّل مدرسه بود که گفتم برم پای کامپیوتر.اتفاقی رفتم برنامهword.یک خرده تایپ کردم،چه جالب بود!روز های بعد هم می رفتم و ادای مدرسه را در می آوردم و سوال طرح می کردم.در همان روز ها،با اندازه،فونت،و..آشنا شدم که بعدن آنها به جایی رسید که چیز هایی بلد بودم که با آنها می شد در برنامهwordیک بازی ساخت!کم کم با برنامه پاورپوینت آشنا شدم.بعد از آن فتوشاپ،بعد  اکسل و...و آخر سر هرچی در رایانه بود یاد گرفتم.برنامه ای به نام بیفرایکش ساختم که بتواند شخصیت های زیادی درست کند یا آماده باشد.بازی جنگی شاهنامه فردوسی درست کردم،اینترنت همه اینها را ساختم.در مدرسه معروف شده بودم و به کمک معاونت آموزش مدرسه می...
3 آبان 1391

فرم سفید

داستان فرم سفید                                                                  بر گرفته شده از کتاب خودم سر کلاس بودم.زنگ ریاضی بود و آقای معلّم پای تخته سوال طرح می کرد و ما در دفتر ریاضیمان می نوشتیم و حل می کردیم.آقا من را صدا زد و گفت:«صدرا،برو دفتر فرم سفید(مشخصات که رنگ صفحه اش سفید است)را از آقای شهرابی...
27 مهر 1391